
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف
درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه
با یکدیگرمساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر
در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس
بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین
گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
موضوعات مرتبط: تربیتی ، اخلاقی
برچسبها: اخلاقي , تربيتي